دوتا بخواب میام

همیشه ساعت 7:10 قبل از رفتن پسرم به مدرسه به خانه زنگ می زدم و حال همسر و فرزندم را جویا می شدم وبرای پسرم آرزوی موفقیت می کردم ، پسرم طبق معمول همیشگی می گفت بابا کی میای من هم می گفتم دو تا بخوابی میام   با حرف هم خوشحال می شد و می خندید  و هم من دلم از خانه قرص ومحکم می شد ، آخر هر سرویس  با یک ره آورد که سوغاتی از شهرهایی بود که به آنجا رفته بودم برای همسر وفرزندم که منتظر آمدن من بودند به منزل باز می گشتم ، نگاه معصومانه پسرم که عکس او را بالای سرم در کابین چسبانده بودم باعث می شد احتیاط بیشتری در رانندگی داشته باشم ،

 مقصد  من پیرا نشهر از شهرستانهای استان آذربایجان غربی بود و باید ازقزوین- زنجان میانه- هشترود مراغه- بناب- ملکان- میاندوآب و سه راه مهاباد و نقده هم می گذشتم تا به پیرا نشهربرسم با همکارانم برنامه ریزی کرده بودیم که در شهر بناب برای نهار کباب معروف بناب را میل کنیم هنگام ناهار در  قلبم این دعا می گذشت که خدایا از این نهارخوشمزه که ما میل کردیم بهترینش را نصیب خانواده هایمان نما ، جای آنها  خیلی خالی بود ولی قصد داشتم هنگام برگشتم از  از این کباب های خوشمزه بخرم و دریخچال ماشین گذاشته و به خانه ببرم تا همسر وفرزندم نیز از این کباب خوشمزه میل کنند. نماز ونهار را در شهر بناب بودیم من یکبار دیگر  اطراف ماشین را قبل از حرکت نگاه کردم و زنجیر های مهار بار را که کمی شل شده بود سفت کردم انگار بخاطر ناهمواری جاده بار کمی جابجا شده و این باعث شل شدن زنجیرهای مهار شده بود چون از داخل شهر ها و سرعت گیرها عبور می کردم باید احتیاط بیشتری می کردم .

کم کم خستگی مسیر بهم تلنگر می زد  می خواستم کمی بخوابم دنبال یه پارکینگ وسیع و دور از سر صدا می گشتم که راحت یه ساعت بخوابم همین که تابلوی پارکینگ رو دیدم پام از روی پدال شل شد کامیون رو با سر سنگینی تمام پارک کردم وصدای ترمز دستی به معنی توقف کامل بود .

قبل از رفتن به کابین عقب و خوابیدن نگاهم  به سمت تریلی که خراب شده بو د جلب شد و حدس زدم که مدت زیادی هستش که خراب شده طاقت نیاوردم  پیاده شدم رفتم پیش راننده اش و گفتم سلام خوبی خدا  قوت مشکلی پیش اومده

خطوط چهره و خستگی این راننده غریب رو می شد حدس زد که آدم خوب وزحمتکشی باشه تا گفت زنده باشی از لهجه اش فهمیدم شیرازی هستش  گفتم کاکو چی شده خواستم لفظ بیام تا ارتباط گرمی باهاش برقرار کنم تا احساس دلتنگی و غربت نکنه و زدم تو خط کرمونی گفتم کاکو چرا حیرونی

گفت کاکو یه هفته است اینجام بی صاحب مونده میل لنگ بریده زنگ زدم از تهران بفرستن هنوز خبری نشده انگاری سر کارم رفتم تبریز  هم پیدا نکردم گفتن فقط تهران  

گفتم غصه نخور راستی شب ها چیکار می کنی تو این هوای سرد یه آهی کشید گفت هیچی یه چراغ نفتی دارم اون رو روشنش می کنم از ترس نگرفتن گازش تا صبح نمی خوابم خیلی بی خوابم فکرم خرابه کاکو

حال و احساسشو درک می کردم خواب از سرم پرید با دیدن حال  وروز این بنده خدا مشکلات خودم یادم رفت بنده خدا پولی هم براش نمونده بود از ماهی تابه اش می شد بفهمی که هر روز داره تخم مرغ می خوره . بهش گفتم کاری نداری من چیکار می تونم برات انجام بدم بنده خدا گفت هیچی شما برو به سلامت

رفتم به طرف تانکر آب تریلی وضو بگیرم دیدم این بنده خدا هم اومد گفتم اسمت چیه گفت کوچیک شما حسین گفتم خیلی اقایی حاج حسین رفت با زیر اندازی که قبلا انداخته مشغول خوندن نماز شد بیشتر ازش خوشم اومد

من هم از فرصت استفاده کردم ومقداری پول داخل جا سیگاری ماشینش گذاشتم و منتظر شدم نمازش تموم شد ازش خداحافظی  کردم براش ارزوی سلامتی و رفع مشکلش از خدا  کردم و بهش گفتم کاکو در ضمن ما که داریم میریم ولی بعد از رفتن ما جا سیگاریت رو تمیز کن  خیلی پر شده

با تعجب و یه مکث دستم منو کمی فشرد و خداحافظی کردم

سال ها از این جریان گذشت شاید بطور دقیق ده سال و من هم این موضوع رو به فراموشی سپرده بودم من  خرداد ماه بود برای بندر عباس بار زده بودم  شب شده بود و بعد از حاجی اباد تو یه پارکینگ که توقف کردم که لاستیک ها رو نگاه کنم متوجه شدم دو تا از تایرها پنچر شده رفتم سراغ زاپاس گفتم چیکار کنم من فقط یه زاپاس دارم به کی زنگ بزنم چیکار کنم که یه دفعه یه تریلی جفت پا رفت بود رو ترمز ایستاد و مقداری از مسیر رو دنده عقب اومد کی ممکنه باشه تو این وقت شب

یه راننده با قدی بلنده و چهره ی مصمم و لبخندی بر چهره اومد جلو گفت چی شده دلاور جریان پنچری و و زاپاس رو بهش گفتم باز هم یه لبخندی زد و گفت من بهت زاپاس می دم ولی یه شرط دارم گفتم کارت یا گواهینامه ام رو بهت می دم داداش نگران نباش همین که ایستادی خیلی مردی تو که  منو نمی شناختی

گفتم  حالا بگید تقدیم کنم گفت این ها بدرد خودت می خوره باید بیای خونه ما  چند روز بمونی و من برای شما خدمت کنم دیگه ولت نمی کنم تو ا سمون ها دنبالت می گشتم مومن خدا تو منو نمیشناسی گفتم نه بخدا

گفت من همون راننده ای هستم که جا سیگاریش پر بود گفتی خالیش کن مشدی خجالت زده ام کردی رفتی بدون هیچ ادرس تلفنی  خیلی دنبالت گشتم سالها و روزها به شما فکر می کردم الان هم از پشت کامیونت رو شناختم

حیرت زده شده بودم یعنی این چه حکمتی بوده تو این همه سال خدایا ......