دفتر کار من یه کابین اهنی بود با یه صندلی که فقط عقب جلو می شد و میز کارم یه غلبیرک  بود که زیر دست  من بود با این تفاوت از دفتر های دیگه که من تخت خواب هم داشتم وموقع استراحت می تونستم دراز بکشم و شب ها بخوابم دفتر کار من  مجهز به 18 چرخ بود و هر ساعت دقیقه یه جا بود

و اینکه بتونی با یه تریلی عظیم جثه رانندگی کنی و هدایت کنترلش رو بخوبی انجام بدی  و تو سرازیری ها با مهارت مهارش کنی کار شاقی برای من نبود فقط صبر حوصله و تجربه رو می طلبید  وقتی با کمرشکن از داخل شهرها عبور می کردم به خاطر خاص بودن بار که بیشتر موقع بلدوز 40 تنی بود که روی تریلی کمرشکن  سوار بود .

 مردم با حیرت تمام می ایستادن و تریلی و بار منو نگاه می کردن من احساس غرور می کردم ولی این احساس تا زمانی بود که دیگه نگاه مردم رو نمی دیدم و از شهر خارج می شدم  من بودم و جاده و بار و در افکار خودم غرق می شدم  و تنهایی و دور شدن از مردم و اجتماع برام زیاد خوشایند نبود و انگاری در یه جزیزه دور افتاده تنها رها شده بودم

کم کم داشتم به مراغه می رسیدم و فلاسک چای خالی شده بود البته تهش یه دو لیوانی چای بود ولی پر رنگ سرد شده بود از اینکه نمی تونستم تریلی رو اونجای که دوس دارم پارک کنم یکی دیگه از مشکلات من بود از شهر خارج شدم فلکه اخر مراغه که بطرف هشترود می رفت یه نیسان آبی ایستاده بود و پشت وانت یه سماور بزرگ آبجوش بود و اطرافش چند بیسگویت آدامس هم بود ته فلاسک رو هر چی بود خالی کردم به طرف اون مرد رفتم

سلام خدا قوت رفتم فلاسک رو زیر شیر سمار گذاشتم که پر کنم اون مرد با چهر ه ای که پر از اعتماد بنفس و آرامش بود بهم گفت هنوز جوش نیومده یه دو دقیقه صبر کن  مجبور بودم  چون جلوتر دیگه محل توقف و آبجوشی نبود یه پنج دقیقه ای دور بر ماشین چرخیدم و رفتم سراغش گفتم حالا میشه پر کنم یه نگاه سنگینی به من انداخت گفت یه دقیقه دیگه صبر کن گفتم عمو من الان ده دقیقه است اینجا معطل شدم اینو که گفتم انگاری آبجوش ریختی روسرش بایه نگاه نافذ و با لحن نمی شه اسمش رو تند گذاشت  شروع به تعریف کردن از شغل خودش کرد می دونی چیه تقصیر من بود که نخواستم آبجوش خام به تو بدم من عادت ندارم از این پول ها بخورم اگه می ریختم تو فلاسک می رفتی وقتی متوجه می شدی که آب جوش نبوده که کیلومترها از من دور شده بوده بودی و دیگه نمی تونستی برگردی و منو مواخذه کنی بنده الان سال هاست اینجا ثابت آبجوش می فروشم و مشتری از مهاباد دارم چه فکری کردی   

وقتی حرف های مرد آبجوش فروش تموم شد یه نگاهی به وانت و سماور کردم  تصور می کردم  درست کردن آبجوش خیلی راحته ولی با تعریف های که این شخص از کارش کرد من اینطور تصور کردم که ساخت آبجوش واقعا یه فرایند سختی هستش

و ته دلم می خندیدم  ولی تجربه خوبی برای من شد عظمت تریلی خودم رو که دیدم و چالش های کاری خودم که هیچکس ازش خبر نداشت در مقابل اون مرد آبجوش فروش خیلی کوچیک بود و اون مرد بکارش خیلی اهمیت و بها می داد و تبدیل به یه  تخصص کرده بود و عزت کارش رو بالا نگه داشته بود و سعی کرده بود به نحو  احسن و کامل  انجام می داد

پس من باید چی می گفتم از اون همه پیچیدگی های کارم

 فلاسک ام رو پر کردم وقتی از خوردن اون چای که اونقدر  از ابجوش اون تعریف شده بود لذت می بردم