سلام هم نمی دی میگن خودشو می گیره یه موقع دوس داری زمان زود بگذره تا از این کلاف های ذهنی خارج بشی ولی نمیشه صبح که با فکر داقون بیدار میشی چهره معصوم بچه ات رو می بینی آروزی مرگ کم رنگ میشه و بیشتر شکنجه می شی

حالا شاید بگید خدای هم هست پس توکلت کجا رفته . خدا در نهایت بزرگی و شکوه در جای خود نشسته من طاقت و تحمل ندارم وجسم روح ام زیر بار غصه خورد شده دکترها اگه جسمی قلبش ضعیف باشه عمل نمی کنند من هم ضعیف شدم

تمامی افکارم مثل تریلی ترمز بریده اگه جلوش رو بگیرم قیچی می کنه ای کاش می تونستم با مهارت تمام دنده عقب برمی گشتم به 23 سالگی و پایه یک نمی گرفتم در تمامی عمرم سبقت های کور زیادی گرفتم جسورانه و بی  باک مثل رعد غرش می کردم ولی تمامی اون ریسک ها و به اصطلاح کله داغ بودن صدماتی در روح ام گذاشت که دیگه گریه هم ازم فرار می کنه شکی نیست انسان باید تکیه گاهی داشته باشد باز خدای بزرگ آرام دستم را بگیر بزار کنار پسرم باشم و عروسیش رو ببینم بعد چشم هایم را ببندم این خواسته زیادی نیست

ببخشید سرتون رو درد اوردم