جاده ها خودشون شفاعت می کنند

در همه حال و هر زمان آماده بودیم خستگی برای ما معنی نداشت و کسی نبود شکایت کنه وقتی به مقرر ترابری برمی گشتی و چهره  بچه بسیجی های نوجوانی که با لبخند بهت می گفتن خدا قوت  آقای راننده خستگی رو از تنت دور می کرد و انگاری ساعت ها تو رختخواب خونه خوابیدی و یه دوش گرفتی و سرحال غبراق آماده بودی ساعت ها رانندگی کنی.

مگه میشه وصف اون روزها رو تو صفحه و قلم ثبت کرد که چقدر شور حال بود و رانندگانی  که شب روز بی ادعا زحمت  می کشید اند

من راننده یه بنز کمپرسی بودم بنز رو راننده ها خوب می شناسند تو زمستون توش سرده  و تابستون مثل تنور گرم حالا اگه توخوزستان باشی دیگه بدتر و اگه روزه هم باشی تشنگی وگرما بی طاقتت می کنه ولی عشق و احساس تکلیف همه رو از ذهن پاک می کرد .

چه  شب های عملیاتی  که با رزمنده ها که پشت  اتاق کمپرسی با صلوات و هیاهوی زیاد با شور عشق چراغ خاموش تو جاده های خاکی رانندگی می کردیم

و موقع  تمام شدن عملیات خیلی از این دسته گل ها رو نمی دیدی و شهید شده بودن و من احساس شرم می کردم که بعضی وقت ها ته دلم تو این کابین گرم شکایت می کردم و هنوز بودم

به هر حال قسمت ما هم این بود  راننده باشیم و ترابری خدمت کنیم  و خیلی هم افتخار می کردم و نا گفته ناماند بعضی وقت ها از ماشین ام هم تشکر می کردم که  در بد ترین شرایط خراب نمی شد و تو گل ولای و رمپ گیر نمی کرد و با اقتدار و قدرت همراه همیار ما بود .

سالها از جنگ گذشته و خدا می دونه رانندها تو اروند رود چیکار کردن و چه شب های بیدار مانده اند که الان ما راحت بخوابیم و فقط فقط همین جاده در آخرت شفاعت این عزیزان رو خواهد کرد