سال 84 بود دقیقا نیمه شعبان بود و من هم که شغل ام تعطیلی نمی شناخت و طبق معمول تو جاده بودم .

خیابون ها خلوت بودن و من برای شمال بار زده بودم وارد تهران شدم صبح بود و خیلی ماشین تردد نمی کرد نزدیک سه راه افسریه رسیدم مسافر زیاد بود و تاکسی و مسافر کش کم بود  به ذهن ام خطور کرد که کسی رو سوار کنم همین طور که به مسافرها نگاه می کردم اخر از همه یه سید طلبه نورانی ایستاده بود . گفتم بهترین گزینه این سید بزرگوار هستش . و ایستادم و سوار شد وقتی سوار شد و از رکاب تریلی بالا امد عطر عجیب و دلنشینی فضای کابین ماشین روپر کرد مثل عطر گل محمدی ولی خیلی خاص تر و عجیب که تابحال به مشام من نخورده بود .

تمام خستگی راه از تن ام رفع شد انگار تازه از مادر متولد شده بودم با صدای لرزان گفتم حاج اقا سلام . گفت سلام دست شما درد نکنه که ایستادی خدا قوت ...

گفتم حاج اقا اسم این عطر چیه به خودتون زدید ؟

حاج آقا یه تبسمی کرد و گفت این عطر نیست .

با تعجب گفتم عطر نیست پس این بوی چیه ؟

گفت هر کسی نمی تونه این بو رو متوجه بشه مگر اهل ولایت باشه .

گفتم حالا مگه من اهل ولایت ام ؟ از کجا معلوم که من اهل ولایت ام

حاج اقا با لبخندی گفت از همون جای که منو سوار کردی . و این نشان دهنده این هستش  که اهل ولایتی من مدت زیادی بود که اونجا ایستاده بودم

با خودم گفتم خدایا این شخص کیه سوارش کردم نکنه امام زمان هستش نه ممکن نیست من کی هستم که امام زمان سوار ماشین من بشه اون هم سوار تریلی  بشه منه سرپا گناه .

گفتم حاج اقا جدی این بوی چیه و چه عطری هستش حاج آقا هم گفت این بو عزیزم حکمت ذکر صلوات هستش صلوات کامل ترین ذکر هستش . بنده هم به شما توصیه می کنم بعنوان یه راننده که تو جاده هستی مثلا میری کرمان 1000 کیلومتر هستش هزار تا صلوات رفت بفرست 1000 تا برگشت میشه دوهزار تا کم کم آثارش رو در خودت می ببینی .

حیرت زده شده بودم و کم کم حاج آقا هم به مقصد رسیده بود پیاده شدم و حاج اقا رو بوسیدم و بدرقه اش کردم این موضوع رو  به امام جمعه محل خودمون تعریف کردم و اون گفت شک ندارم که اون اقا سید امام زمان نبوده ولی یکی از بنده های مومن خدا بوده و به خدا نزدیک و با ایمان

من هم الان دارم صلوات می می فرستم و به همه رانندها این توصیه رو می کنم .