هیچوت اون شب تاریک یادم نمی ره اون شبی که ... بهتره از اول بگم

 از پایانه بار اعلام شد و نوبت من بود قرار شد بار بزنم اورمیه سریع بارگیری کردم چند تا بار جمع جور که چادر هم کشیدم سبک گذاشتن تو تریلی لبه دار بقول همکارام بار هلو از این بهتر نمی شد مسیر اورمیه درخت های سیب که داشت و اب هوای خوش روح رو  از بدن جدا می کرد و اروزی هر راننده ای این مسیر بود هوای خنک و برگشت هم سوغاتی عرق نعنا . بید مشک نقل های هل دار زعفرانی به به از همه بهتر وای کباب بناب دلم لک زده برای کباب بناب

سریع رفتم خونه که لوازم سفر رو محیا کنم و نا هار بخورم حرکت کنم  وارد خونه که شدم همسرم از برق چشم هایم تعجب کرد گفت ها چته ... کبکت خروس می خونه کجا با این عجله و خوشحال گفتم عزیزم دارم میرم اورمیه صفا ...همسرم گفت چرا با ماشین اومدی در خونه از همون جا که بار زده بودی یه راست می رفتی دیگه . جلوی در همسایه مردم زیاد خوشایند نیست یادته سری پیش اومده بودی شب باطری هاتو دزدیدن چقدر خسارت دادی به صاحب ماشین  از جیپ خودت        باز برات چاره نشد گفتم زن غر نزن قند چای نداشتم تازه اومدم ناهار بخورم

خلاصه بعد از ناهار از همسرم خداحافظی کردم برم اومدم استارت بزنم پسر دایی مادرم اومد جلو پرید رو رکاب گفت جان خودت هر جا می ری منو رو هم با خودت ببر من چند وقته بیکارم منو هم با خودت ببر

یه لحظه مکث کردم گفتم با  این گرونی خرج این هم به گردن من می افته چه جوری بهش بگم نیا ولی دلم نیومد گفتم بیا بریم خلاصه حرکت کردیم رسیدم زنجان و مسیر من میانه –مراغه بود پسر دایی مادرم گفت  مهدی نمیشه از بیجار بریم؟ .. اخه اخه اونجا دور تر میشه  پسر دایی پسر دایی گفت اهه مهدی جان چه فرقی می کنه بریم .

باز رو درواسی و خارج از مسیر اصلی چون پسر دایی از این مسیر خاطره داشت رفتیم تا از سمت بیجار بریم دیگه کم کم داشت شب می شد جاده بیجار خیلی باریک و پیچ های پشت سرم داشت متوجه نشدم فقط صدای در هم شکستن شیشه ها تو گوش ام بود و منحرف شدن  از جاده و خوردن به دیوار یه رستوران  یادمه

تمام هیکل ام خون بود پس دایی رو صدا زدم چند بار جواب نداد زنگ زدم اوژانس و آمبولانس اومد چه شبی تاریک و تلخی شد پسر دایی بیچاره  پاش از سه جا  شکسته بود و کمرش اسیب دیده بود و الان سه ماهه بیمارستان هستش ماشین هم خیلی خسارت دیده

حالا چیکار کنم چی جواب دایی  رو بدم خسارت ماشین زن داییم  داییم هزار بار به من گفت کی گفته بود پسر منو ببری  حالا خودت باید خوبش کنی همه طلبکار شدن جالبه پسر دای هم یادش نیومد که خودش اصرار کرد که بیاد شرمندگی بد بختی به خاطر چی بخاطر  یه لحظه غفلت رفتن در خونه با ماشین سنگین سوار کردن پسر دایی خودم کردم که لعنت بر خودم باد