مهدی آن ناجی

زمان رو از رشد ناخن هایم متوجه می شدم انگار سرعت کامیون بر ساعت و تاریخ حاکم بود حتی سر پیچ ها ی جاده هم از شون سبقت می گرفت به آینه های بغل که  نگاه می کردم بیشتر غصه  ام می شد  تمام صحنه های پیش روم  دوباره تو آینه تکرار می شد و این تصاویر موقع برگشت به خونه خیلی غیرمعمولی و جذاب می شد درخت ها و کوهها مثل تما شا چی های مسابقات دوچرخه سواری آدم رو تشویق به  رسیدن به خط پایان می کردند و به من احساس انرژی و شادی مضاعفی دست می داد
تنها دغدغه ام تخلیه محموله  کامیون بود مثل این بود که بار رو رو دوش خودم گذاشتن
 روزهای تعطیل  تو شرکت  موندن تو شهر غریب به لحاظ روحی خوشایند  نبود وعلتش تعلق خاطری بود که از خانواده نشات می گرفت همیشه یاد دوران سربازی و تداعی  جعمه های پر از غربت می افتادم  با خودم می گفتم این همه شغل بود می تونستی یه دکه داشته باشی شب به شب هم دستت زیر سر خانواده ات  باشه یا مهماندار هواپیما  یا  هر شغلی دیگه  یاد حرف  دوستم مهدی  که می افتادم  خندم می گرفت می گفت همه چی به شانس بستگی داره ببین  قورباقه  یه جا نشسته مگس صاف می ره تو دهنش تنها زحمتی که می کشه اینکه زبونش رو یه لحظه میاره بیرون مگس بهش می چسبه و ادامه اش می گفت عمو تو شغل ما هم یکی با یه تریلی اخرین مدل جدید  ترانزیت تمام کشورهای خارجی رو می گرده  موقع برگشت هم یه عالمه سوغاتی عطر شکلات و کاپشن میاره یکی هم مثل ما با یه ماک جنگی دهه چهل نون در میاره   اونوقت بعد از یه هفته دوری از خونه , خستگی و یه گونی رخت چرک سوغات می بره که همسرش بشوره  بازم خدا رو شکر یه لقمه نون حلاله باشه برای زن بچه ما راضیم
آقا مهدی ادم قانع و با خدای بود من بیشتر سرویس هام باهاش هم راه می شدم و قانونی داشتیم که هم سرویس دو نفر بیشتر از دونفر مایه ی معطلیه
یه نیم نگاهی به آینه انداختم دیدم مهدی آینه به آینه من میاد و پشت کامیون من چسبیده واقعا هم سرویسی به این مگن من مهدی برای اهواز بار  زده بودیم و از کرایه ای که باربری با ما طی کرده بود راضی نبودیم ولی تعلق خاطری های داشتیم به مسیر اهواز که کرایه برامون مطرح نبود جاده ا ی بود که اصلا خسته کنده نبود راهی بود که دوران جنگ مسیر عشق بود می شد صدای اتوبوس های که پر  ازعطر گل یاس  و محمدی بود روحس کرد یه جا روی تخته سنگی نوشته شده بود با وضو وارد شوید بی شک زمانی اینجا نزدیک ترین راه بهشت بود آرامش خاصی دور از تمام امورات دنیوی در ذهن فکر ادم جاری ساری می شد و مسیر مسیر راهیان نور بود
از پیچ های تند و تیز پلدختر که عبور می کردی صدای صلوات فرستادن بچه بسیجی ها رو می شد هنوز شنید و تنها گوش می خواست و این گوش همیشه باید شنوای این صدا ها باشند و چشم ها بینا از رشادت های این عزیزان
شیشه رو که پایین می دادم الارغم اینکه گوش چپ رانندگان کامیون با گذشت زمان و جریان باد به داخل کابین کامیون سنگین می شه ولی گوش من تیز بود از صداهای که بهشون نیاز داشتم صدای پسرم صدای همسر ساده مهربون  و وفا دارم که شب های زیادی  بدون من با ترس سپری کرده بود ومن هیچ چیزی نمی تونستم برای جبرانش بهش بدم  و شرمنده بودم
هوا داشت کم کم گرم می شد و ما نزدیک پل دختر بودیم  تو یه پارکینگ با صفا توقف کردیم صدای کشیدن  ترمز دستی ( پهسسس )صدای خروج از کابین گرم داغ کامیون بود و پا گذاشتن به زمین جای که بهش تعلق داری من همیشه زود تر از مهدی پیاده می شدم و اون همیشه با وسواس خاصی وسایل و آمپرها رو چک می کرد من  برای رهایی از صدای موتور سریع کامیون رو خاموش می کردم دوست داشتم برای لحظاتی هم صدای موتور رو نشنوم و آرامش داشته باشم رفتم سمت مهدی
>آقا مهدی خدا قوت
<مهدی گفت آی ساقول موافقی بریم رودخونه شنا کنیم
  پشنهاد خوبی بود تو این هوای گرم فقط کافی بود سرازیری رو به طرف رودخونه بریم آب جریانش خیلی تند بود و نمی شد عمقش رو تشخیص داد ولی تمام خروشانی و دلهره از غرق شدن خنکی آب همه این ها رو کنار می زد همیشه دوس داشتم کامیون من یه کولر داشت شاید اگه همه کامیون ها مجهز به کولر بودن دیگه نیاز نبود شیشه , پایین باشه و گوش راننده آسیب ببینه به هر حال  تو این هوا شنا کردن گرما رو از تن آدم دور می کرد  از همه جالب تر این بود که  من شنا بلد نبودم و رضا هم نمی دونست یعنی بهش نگفته بودم مهدی ازمن چند سال کوچیکتر بود ومنو عمو صدا می کرد  به لحاظ تجربه و سابقه هم  ازش سر تر بودم و یه جورایی نمی خواستم ازش کم  بیارم
به سرعت و با هیا هو مسیر سرازیری رو رفتیم پایین و خنده شوخی چاشی همین چند لحظه بود و سریع وارد آب شدیم و من یجا ایستاده بودم
وقتی می دیدم مهدی مثل یه ماهی با مهارت شنا می کنه و هی به من می گفت چرا حرکت نمیکنی  عمو نمیای کم کم من هم هوس کردم برم  چند قدمی بطرف وسط رود خونه نرفته بودم که ناگهان زیر پام مثل باز شدن یه دریچه  بزرگ خالی شد و انگاری وارد یه اقیانوس شدم کمی دست پا زدم ولی خسته شدم و بیشتر به اعماق آب می رفتم در همان لحظات اولیه که داشتم غرق می شدم تمام خاطرات گذشته ام به سرعت از ذهنم می گذشت و هیچ راه نجاتی نبود دیگه تسلیم شده بودم و تنها تصویر همسرم و پسر کوچیکم بود و یه جوری داشتم ازشون خداحافظی می کردم و تازه فهمیده بودم چقدر باهاشون حرف دارم و اون ها که  تا بحال تنها بودن  و با نبودن کامل من تنها تر می شدند امیدم رو از دست داده بودم که با طولانی  شدن وداع با همسر پسرم زیر آب  میشه گفت زمان  یه جوآی متوقف شده بود چهره بچه بسیجی های که تو اتوبوس نشسته بودن و دست هاشون رو از پنجره اتوبوس ها بیرون اورده بودن رو دیدم که از بالا سر من توجاده داشتن عبور می کردنند با دیدن این صحنه نیروی عجیبی در روح ام حاکم شد  بجز خودم کسی دیگه نمی تونه به من کمک کنه باعث شد یه نیروی بگیریم با تمام قدرت شرو ع به دست پا زدن کردم در این لحظه دوست خوبم مهدی دست ام رو مثل ناجی گرفت ومنو بطرف کناری هل داد با این امید که به کناره رودخونه برسم که ناگهان سنگی بزرگ زیر پام احساس کردم  و روی سنگ ایستادم نفس ام به شماره افتاده بود با چشم های نگران  با تن لرزان و مملو از ترس دنبال مهدی می گشتم که داشت به طرف من می اومد 
 .و می گفت چی شد چی شد حالت خوبه مگه تو شنا بلد نیستی خودم روکنار رودخونه رسونده بودم و به اتفاقی که افتاده بود فکر می کردم و اینکه خدا خواسته بود که من باشم با یه فرصت دیگه به زندگی بر گردم و کنار خانواده ام زندگی کنم و خدا توسط یه تکه سنگی به نجات من اومده بود نمی دونم چی شد شاید هم  شهدا به کمک من اومدن و شفاعت ما رو کردن ولی این اتفاق مسیر زندگی من رو عوض کرد هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم

نوشته عباس امیرحسینی تقدیم به دوست خوبم مهدی رضایی